تبليغاتX
کازا بیانکا ( Casa Bianca )
غم انگیزی زندگی در زود تمام شدن آن نیست بلکه در این است که ما برای آغاز حس زندگی خیلی منتظر می مانیم

مثل اون دختري كه پرده شو دوخته و اوني كه پول نداشت و تو آتيش سوخته

مثل مادرم با اون زندگي زوري، زني كه خلاصه شده تو قابلمه و قوري

كسي تا حالا نتونسته ببينه بدنش رو، كسي اصلا نتونسته بگيره روسريش رو

ميگفت بعد مرگ ميبرنش جهنم، ميگفت آدمو از مو آويزون ميكنند

گفتم مگه نگفتند بهشت زير پاي مادرهاست مامان، بهشت سركاريه بيا دنيا رو بچسب

ميگفت: اذان داره ميگه مو تنم سيخ شده

گفتم: مي ترسي؟ ترس به روحت ميخ شده

70 سال زن بوده يعني كلفت، يعني چيزي تو زندگيش نديد جز خفت

زني كه گناه بود بودنش ولي بي جرم

زني كه اسهال كرده بودنش تو فال

كسي كه خيانت نكرد به شوهرش چي شد؟

50 سال فحش شنيد و تو سري خورد

بايد تو سري بخوره، بميره و نفس نكشه

زني كه هميشه يك سايه اونو مي پاييد

عروسكي كه مرد به هر شكل باهاش ميخوابيد

تو بوي سيلي و شلاق ميدي خانم، تا كي ميخواي به مردها باج بدي خانم؟ مثل وطن شدي همدم ولگردها، تقدير تو دست توئه واسه فردا

تو بوي زمين سوخته مون رو ميدي خانم، تو هم از عرش به فرش رسيدي كه خانم، ما كه از مردي مرديم لااقل تو زن باش، يك كم از عطر غيرتت رو ما هم بپاش

ما كه از مردي مرديم و چيزي نديديم، از تو كتاب اسم رستم رو فقط شنيديم

كه اگه اونم بود حتي، امروز كراكي بود، رستم امروز از جنس بد شاكي بود

رستم اگه بود واسش جا مي ساختند، تو مرقدش آفتابه لگن مي انداختند

شايد مي رفت جنگ بر ميگشت احترام داشت، سرتيپ سپاه ميشد تو دبي سهام داشت

رستم ميتونست حتي به قولي گنجي شه، يك كم كامپ تو پوتر بخونه فرنگي شه

ميشد اسلام رو تو سكولاريستي تعبير كنه، قرآن رو تو هرمونوتيك تفسير كنه

ميشد فيلم بسازه تو كن تقدير بشه، ميتونست جك بگه معترض تعبير بشه

شايد مي رفت اروپا الان دو تا پاس داشت، اونجا تاكسي ميروند اينجا الگانس داشت

تو هر عيد مي رفت تو كنسرت ها مي رقصيد، ديگه حرف سياسي نميزد، مي ترسيد

رستم اگه بود ميگفت جدم عرب بود، خزر مال روسها خليج، خليج عرب بود

رستم اگه امروز بود رستم رو از ياد ميبرد، شاهنامه 20، 30 سال تو طاقچه خونه خاك ميخورد

خانم ما مرد نيستيم تو رومون خط بكش، پرچم رو بگير خودت بشو رئيس جنبش، ما كه از مردي مرديم لااقل تو زن باش يك كم از عطر غيرتت رو ما هم بپاش

تو بوي زمين سوخته مون رو ميدي خانم، تو هم از عرش به فرش رسيدي كه خانم، ما كه از مردي مرديم لااقل تو زن باش، يك كم از عطر غيرتت رو ما هم بپاش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

ابلها! مردا! عدوي تو نيستم من، انكار توام

دو تا "ت" تاريخ و ترك سيگار

مرض عادي ميشه واسه جماعت بيمار

مثل درد پريود و يك كمي بيشتر

داري ميميري اداي زنده ها رو در نيار

لكه خون چسبيده گوشه لبت بردار، من و اين خانم رابطه اي نداريم سركار

بايد بلند بگي ولي خوب، شاش بند شدي

به تو هيچ ربط نداره شعار روي ديوار

ميخوان خانمها و آقايون تفكيك شن، بوش و لاب يهود ببينن و تحريك شن

مسيح لات هم اون گوشه با دستمال يزدي

به قول مريم غول ميشه تو لباس كردي

يه هاله مقدس رو سر مترسك، يكي بزغاله مي بينه همه رو يكي هم سگ

شكم سير و مغز پير و انقلاب مخملي، چريك كت شلواري و چگواراي فوكولي

سياسي هاي مست و مست هاي معتقد، دكتر و پروفسور با پيش بند سيد

گفتي بي ريش، ريشه مفتي و امت گرسنه

كرم و كلام كذب و كشف و كتاب كهنه

دولت بيمار ملت بيزار مدير غائب، جوان و جلق و جهاد اكبر و امام نائب

شهيد زنده و زنده هاي مرده بي كفن

چماغ و چراغ دين چلغوزهاي بي وطن

فردوسي، خط امامي با سربند يا زهرا، حافظي بسيجي كلاش به دست سر كوچه ها

حقوق بشر بشر بي حرفهاي شيرين، مسجد با نماي كاخ كرملين

نيست مرد كه حق زن ميشه بازيچه، فالاچي با دامن ميني ژوب و سبيل نيچه

اين يعني نقش من تو فيلم زندگي سگي، رل يه جنازه كه زنده ست به همين سادگي، نفس كشيدن تو يه متن خسته با خط كشي، آخر قصه همه ست آخر سگ كشي

دختر خاله محجبه، ياد هفت سالگي، زير پتو دكتر بازي و كشف يك سادگي

زن همسايه، مشكل جنسيش، شوهر بيكاره، سه سال حبس و يه آش نخورده و سكس نيمه كاره

دوستي با دوست مامان و بيوه هاي تشنه لب، عاشق دختر همسايه شدن واسه يك شب

شبهاي عاشورا و فيلم حر و خون خالي

شب شعر و روزهاي سگي و معشوق خيالي

حسرت بوسيدن لبت وسط خيابون، عقده هم آغوشي با تو بي ترس زندون

دنبال كردنت تو خيابون و كوچه خلوت، يه گل پژمرده با نامه يا با ده دقيقه صحبت

يك قلب 16 ساله كه از ترس مامور ميزنه، مامور اگه نبينه خانواده سرت رو ميزنه

يه بكارتي كه معنيش واست غريبه، غيرت داداش و بابا كه حالا شدند غريبه

فرار و خيابون واعتياد و فحشا، قصه هايي كه شايد تكراري شدند واسه ما

مسيح عربده كش با دستمال يزدي، مريم واست هيچ شانسي نيست كه به خونه برگردي

مريم بيوه، مريم بي حق حضانت، مريم بي ارث و مريم بي حق شهادت

مريم تو بنده واسه چند تا دونه امضا، مريمي كه خودكشي شده توي بازداشتگاه

به نقش سياهي

لشكر تو فيلم راضي باش، چشمهات رو ببند و فقط به فكر بازي باش

خر شو از خودت دست بكش افول كن ببند دهنتو شرايطو قبول كن

اين سنت پيغمبره بپذير، زن يا مرد فرقي نمي كنه، بمير

اين يعني نقش من تو فيلم زندگي سگي، رل يه جنازه كه زنده ست به همين سادگي، نفس كشيدن تو يه متن خسته با خط كشي، آخر قصه همه ست آخر سگ كشي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

يه مرد كه واژه مردو روسفيد كرد

يه مرد كه مرگ رو واسه انسان بعيد كرد

يه دشت بود كه كوه پيشش زانو زد

يه مرد به شكل اسطوره ايه هر درد

خط بطلاني بود روي تز سقوط عشق

اون تموم واژه ها رو دوباره تعبير كرد

پرگرفت رو اوج قصه و مرثيه نخوند

اون آب و آتش رو تو شعر بغل هم نشوند

وقتي هركي از سايه خودش ديگه مي ترسه

يا پشت هر ديوار يه كسي داره ميلرزه

وقتي برادرمون يا رو دار يا تو بنده

وقتي به هر زن سركش و ياغي ميگن جنده

اون دروغ شعر رو تو زندگيمون نفسير كرد

فريدون قصه رو دوباره تصوير كرد

تسليم نشد چشمهاشو رو مرگ اقاقيا نبست

ننشست اما وقتي پاش رو زدند نشست

اون خم نشد، تو اوج ايستاده مرد

از خورش درگاه ضحاكي نخورد

پدر تو تفسير يه درد دوباره اي، پدر تو معني زندگي شاعرانه اي، پدر تو خشم كوچه اي كه تو مشتته، پدر تو شاعر نسلي هستي كه پشتته ...

وقتي دجال عشق رو كشت و از معني افتاد

تا از گلوي قناريها آوازي درنيآد

شبي كه حتي جلاد پاي جوخه گريه كرد

نعره كاوه مرد و تكبير سرد پيچيد توي كوچه پس كوچه هاي شهر

ننه دريا پسراي عمو صحرا رو حد زد

روزي كه حافظ رو تو خيابونها چرخوندند

واسه خيام حبس تعزيري بريدند

روزي كه صادق رو به جرم خودكشي كشتند

هرچي سگ ولگرد شده بود تهمتن

ستاره ديگه تو آسمون نبود تو اوين بود

زير پاي تك تك بچه هامون مين بود

تموم پنجره ها بسته شد سياه شد

اميد يه نفس راحت كشيدن تباه شد

برادر برادر رو فروخت و پدر مادرو

به لجن كشيدند هرچي اعتقاد و باورو

خدا نشست و گريه كرد و خداييش رو پس داد

ابليس از غصه مست كرد و هرچي خورد پس داد

كلمه ها رو كه از كتابها ديگه شستند

هرچي واژه بود نشوندند و گردن زدند

مردونگي گم شد و از ريشه به ريش رفت

و گردن يه عده كلفت شد از پول نفت

زنها دستمال پيچيدند و صيغه كردند

زبون سرخ اعتراضو زير تيغه كردند

ولي من يه نسلم كه از اصلم نيافتادم، يه بغض شكسته ام و يه حنجره فريادم، يه صورت سيلي خورده و يه كفن دردم، تو هر شكل و لباسي ام و زنم يا مردم

اين روزها هم ميگذره، من با اين اميد زنده ام: اين وضعيت عوض ميشه عوض ميشه ... ميدونم.

پدر تو تفسير يه درد دوباره اي، پدر تو معني زندگي شاعرانه اي، پدر تو خشم كوچه اي كه تو مشتته، پدر تو شاعر نسلي هستي كه پشتته ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/19ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

  شعر کوچه از « فریدون مشیری »

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید  

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ  

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!  

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم  

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم  

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم  

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

جوابي به شعر كوچه « هما میرافشار »

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست

دل سرگشته ما غير ترا ذاكر نيست

اشكم احرام طواف حرمت مي بندد

گرچه از خون دل ريش دمي طاهر نيست

بسته دام و فقس باد چو مرغ وحشي

طاير سد ره اگر در طلبت طاير نيست

عاشق مفلس اگر قلب و دلت كرد نثار

مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هركه را در طلبت همت او قاصر نيست

از روان بخشي عيسي نزنم پيش تو دم

زانكه در روح فزايي چو لبت قادر نيست

من كه در آتش سوداي تو آهي نزنم

كي توان گفت كه بر داغ دلم صابر نيست

روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم

كه پريشاني اين سلسله را اخر نيست

سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست

كيست كش آن سر پيوند تو در خاطر نيست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

شعر دیوانگی از «سیمین بهبهانی»

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم، زارش کنم،خوارش کنم
از بوسه های آتشین وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دیگری
از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، از خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم چشمان خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

پاسخ دیوانگی از« ابراهیم صبا»

یارت شوم یارت شوم، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم دل را نساز غرق غم
باشد شفا بخش دلم، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پر بسته ام، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان، ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
کامم دهی الطاف بسیارم کنی

پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»

گفتی شفا بخشم ترا، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم، با خویشتن یارت کنم
گفتی که دلدارت شوم، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ترسم که بیدارت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

عشقبازي به همين آسانيست

كه گلي با چشمي

بلبلي با گوشي

رنگ زيباي خزان با روحي

نيش زنبور عسل با نوشي

كار همواره باران با دشت

برف با قله كوه

رود با ريشه بيد

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمها با آهو

بركه اي با مهتاب

و نسيمي با زلف

دو كبوتر با هم

و شب و روز و طبيعت با ما

عشقبازي به همين آسانيست

شاعري با كلماتي شيرين

دست آرام و نوازشبخش بر روي سري

پرسشي از اشكي

و چراغ شب يلداي كسي با شمعي

و دل آرام و تسلا

و مسيحاي كسي يا جمعي

عشقبازي به همين آسانيست

كه دلي را بخري بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند

عشقبازي به همين آساني است

هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا
و ركوعي و سجودي با نيت شكر

عشقبازي به همين آساني است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است .  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

خوشحالم كه شما در "خط تيره" من هستيد

من از مردي صحبت مي كنم كه از او خواسته بودند در مراسم تدفين دوستي، سخن بگويد

او به تاريخ هاي روي مزار او اشاره كرد ... از آغاز تا پايان

او ياد آور شد كه اولي تاريخ زاد روز آن دوست است و اشك ريزان از تاريخ بعدي سخن گفت: آنچه بيش از همه اهميت دارد خط تيره بين دو تاريخ است. (1382 – 1313)

زيرا اين خط تيره تمام مدت زماني را نشان مي دهد كه او بر روي زمين زندگي كرده بود ...

و اكنون فقط كساني كه به او عشق مي ورزيدند مي دانند كه اين خط كوچك چقدر ارزشمند است

زيرا اهميتي ندارد كه دارايي ما چقدر است؛ اتومبيل ها ... خانه ها ... پول نقد؛

آنچه اهميت دارد اينست كه چگونه زندگي مي كنيم و چگونه عشق مي ورزيم و چگونه خط تيره خود را صرف مي كنيم

پس در اين باره سخت و بتفضيل بينديشيد ...

آيا چيزهايي در زندگيتان هست كه بخواهيد تغيير دهيد؟

چون ابدا نمي دانيد چه مدت زماني باقي مانده كه بتوانيد در آن نوآرايي كنيد

اگر فقط مي توانستيم طوري آهسته حركت كنيم كه آنچه را درست و واقعي است، دريابيم

و هميشه كوشش كنيم تا بفهميم كه ديگران چه احساسي دارند

و در خشمگين كردن كمتر چالاك باشيم و قدرداني بيشتري از خود نشان دهيم

و در زندگي خود چنان عشق بورزيم كه هرگز قبلا عشق نورزيده ايم

اگر با يكديگر با احترام رفتار كنيم و بيشتر لبخند بزنيم و به خاطر داشته باشيم كه اين خط تيره ويژه ممكن است فقط مدت كوتاهي ادامه  داشته باشد

بنابراين وقتي مدح شما خوانده مي شود، و اعمال شما در دوره زندگي بازنگري مي شود آيا سرافراز خواهيد بود از آنچه خواهند گفت؟ درباره اينكه شما خط تيره خود را چگونه صرف كرده ايد؟

بسيار خوشحالم كه شما در زندگي من و بخشي از خط تيره من هستيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط لی لی ناناز  | 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

خدا گفت : نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد خدا گفت : نه شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد خدا گفت : نه درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید خدا گفت : نه من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط لی لی ناناز  |